• دیدار جمعی از دانش آموزان انجمنی با امام جمعه یزد

  • طنین لبیک یا حسین نوجوانان عاشورایی در یزد

  • برگزاری جشن میلاد امام هادی (ع) و عید غدیر در بین دانش آموزان انجمنی یزد

  •                    برگزاری اردوی شهید آوینی ویژه انجمنی های دوره اول یزد

     
شهید سیدحسین حسینی

زندگینامه

پرواز با بال ملائک

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند                   آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند

سال ۴۹ در شهر زیبا و کوچکی از توابع استان یزد از پدر و مادری از سادات معظم کودکی دلنشین چشم به جهان کشور که نام او را به عشق مولایشان اباعبدا… الحسین(ع) حسین نهادند. کودکی اش را در جوار پدری صبور و مهربان و مادری دلسوز و خود ساخته طی کرد. چهره اش از همان دوران کودکی مظلوم و نورانی بود. محبت را از محضر پدر و مادر مهربانش آموخته بود. آموخته بود که پاک زندگی کند، دیگران را دوست بدارد و برای کمک به دیگران از هیچ راهی فروگذار نکند حتی اگر لازم باشد جانش را نیز در طبق اخلاص نهاده و برای کمک به همنوعانش تقدیم کند. کودکی بیش نبود اما قرآن را زیبا تلاوت می کرد. نمازش را آهنگین و با صوتی دلنشین قرائت می کرد در هر کار خیری پیش قدم بود. نگران آینده نوجوانان شهر بود. روزها به مدرسه می رفت و شبها را با دوستان خردسال بسیجی اش در پایگاه مسجد خدمت می کرد. اکثر وقتش را در مسجد «حاج قاسم» محله می گذراند. عضو بسیج محل بود و با بچه های بسیج در یک تیم فوتبال بازی می کرد. در جبهه به یک از دوستانش که با هم عضو تیم فوتبال بودند سفارش کرده بود که تیم را حفظ کرده و برای هدایت و جذب نوجوانان به تیم از هیچ امی کوتاهی نکند. ایام بیکاریش را به خانواده و برادرش کمک می کرد. با خانواده اش مهربان بود و تا آنجا که در توانش بود برای رفع مشکلات آنها اقدام می کرد. شرکت در جلسات قرار جزء برنامه های او بود. در مسابقات قرآن شرکت کرده و حائز رتبه برتر گردیده بود. برای رفتن به جبهه روز شماری می کرد اما او به دلیل سن کمش اجازه رفتن به جبهه را نداشت. آذر ۶۵ بود و او را دانش آموز سال دوم دبیرستان بود. اما دلش به درس و مدرسه نبود. مدرسه راضی اش نمی کرد، می خواست از کتاب رها شود و قدم به سید عشق و سعادت بگذارد و به جایی برود که خودش به زیبایی تمام در یکی از نامه هایش آن را دانشگاه خوانده بود. در عصر یکی از روزهای پاییزی سال ۶۵ با چندین تن از دوستانش بدون اینکه به کسی چیزی بگوید به جبهه رفت مدتی گذشت تا معلوم شد آنها خود برای رفتنشان رضایت نامه نوشته و امضا کرده اند. پسر دایی و پسر عمویش که هر دو نام مبارک سید محمود را دارند نیز به همراه او بودند. چند روی گذشته بود که نامه ای به دست خانواده رسید به این مضمون که مرا ببخشید که بدون اجازه رفتم. در رفتن من هیچ شخص دیگری مقصر نیست، پسر دایی و پسر عموی مرا با خود به زور نبردند بلکه من به میل خودم رفتم. پس اگر برایم اتفاقی افتاد آنها را سرزنش نکیند. پی در پی نامه می داد و از خوبی های جبهه تعریف می کرد. بچه ها که می آمدند از پله پله طی کردن مراحل سلوک او در میدان جنگ برای خانواده خاطره ها می گفتند. دیگر نامه ای از او نیامد و خانواده هر چه نامه نوشت جوابی دریافت نکرد. دوستان و همرزمانش برگشتند. آنها گفتند آخرین باری که او را دیدیم گفتیم می خواهیم به مرخصی برویم اما او گفت شما بروید من بعداً می آیم. آنها می دانستند که او هرگز نخواهد آمد. اما خانواده همچنان چشم به راه بازگشت او بود. همرزمان از خاطراتشان و آن روزهای آموزش گفتند از اینکه به سرعت دوره آموزش را طی کرده و به جبهه اعزام شده بودند. عملیات کربلای ۵ آغاز شده بود و سیدحسین به فرمانده گفته بود نمی خواهم با گروه پسر عمو و پسر دایی ام باشم می خواهم با شما جلو بیایم. همرزمان او دیگر هیچ نمی گفتند تا اینکه خبر شهادت و عروج عارفانه او را به خانواده رساندند. در مورد نحوه شهادتش می گفتند: شبهای آخر نماز شب زیاد می خواند، روزه می گرفت، گویی ملائکه را با چشم می دید و با آنها صحبت می کرد، خالصانه با پروردگارش راز و نیاز می کرد و ذکر «یا زهرا» همیشه آرام بخش قلبش بود. خوابی را شب قبل دیده بود برای بچه ها تعریف کرد خواب رها شدن از قفس مانند یک کبوتر سفید. عملیات شروع می شود و او با چند نفر خط شکن جلو می روند. چند نفر از افراد دشمن از پشت به آنها حمله کرده و هر ۵ نفر را به شهادت می رسانند. همرزمان عروج او را در در مغربی دلگیر به تماشا نشستند و دیدند که چگونه تیز یزدیان قلب یکی از علی اکبرهای جبهه ما را درید و او را برای همیشه در جوار معبود ازلی و ابدی خود جای داد. ۱۰ سال پیکر پاک و مطهرش بر خاک های عطشناک جبهه ماند مشابه یاران امام حسین(ع) در کربلا که اجسادشان روزها و ساعت ها بر خاک می درخشید. سال ۷۵ خبر رجعت عاشقانه و عارفانه پیکر نورانی اش را به خانواده دادند و آنها خوشحال از اینکه بعد از ۱۰ سال انتظار دیدارشان تازه شده و با آمدن جسد او مرهمی بر زخم کهنه اشان گذاشته می شود. از او تنها استخوانی مانده بود و پلاکی اما با افتخار به خاک ایران وارد شده، گلی به گلهای گلستان شهدا افزوده شد. و امروز او شمعیاست در میان شهدا و به ویژه خانواده محترم و بزرگ خویش. هنوز بعد از سالیان سال عطر و بوی عشق و محبت و صمیمت از مزار او به مشام می رسد و در عمق چشمانش صداقت و پاکی را می توان به نظاره نشست. او ما را می بیند و با ما سخن می گوید. تصویر او جامع کل خوبی هاست. از نگاهش صفا می بارید و لبانش غنچه محبت. چشمانش سیر حرکت و نگاه درست را به ما می نمایاند. یکی از همرزمانش تعریف می کند که قبل از عملیات کربلای ۵ برای دیدن اطراف به موقعیت شهدای بدر رفتیم، در راه جمله ای فراموش نشدنی را به من گفت و آن این بود که دلم می خواهد شهید شوم اما نمی خواهم جنازه ام به شهرم برگردد و نمی خواهم هیچ اثری از من بماند.

پس از عمری غریبی، بی پناهی                   خدا می خواست در غربت نمانی

از آن جسم شریف و پاکت ای دوست              پلاکی مانده است و استخوانی

عنوان خاطره: غروب عاشقانه

خاطره از: دوست شهید

آن روزا یادش بخیر، زمانه سرسبز و بیابان سرسبز، عجب غنچه هایی که لاله شدند. احمد و نادر و حمید و مراد و علی و … سیدحسین. چقدر با حال و صمیمی بودند. بچه هایی بودند که برای بار اول، سرزمین نور را از نزدیک لمس می کردند. می شد عشق را از تو چشم های قشگنشان حس کرد، نزدیک عملیات کربلای ۵ بود، من پیک گروهان بودم، گروهانی که سیدحسین نیز با ما بود. با خدا چه گفته بود، نمی دانم ولی رنگ و بوی شهادت گرفته بود، معمولاً بچه هایی که در خود فرو می رفتند و گوشه نشین می شدند در لیست مهمانی خدا قرار داشتند. بچه های گروه ما سید را کاندید شهادت می دانستند، در عملیات کربلای ۵، بچه های اعزامی از مروست زیاد بودند ولی بچه هایی که با ملائک پرواز می کردند و در زمزمه های شبانه اشان قول شهادت را از محبوبشان گرفته بودند کمتر با ما خاکیان وقتشان را تلف می کردند. شب عملیات من و سید همدیگر را مصافحه کردیم در حالی که سیدحسین گریه می کرد و حلالیت می طلبید، بهش گفتم هنوز بار اول سید، شاید در دلش به من خندید و با زبان بی زبانی به من گفت خیلی بدبختی… . طولی نکشید که نوبت گروهی شد که سیدحسین در آن عضویت داشت و باید می رفتند جلو. هنوز از خاکریز اول عبور نکرده بود که تیری بر سینه اش اصابت کرد و چفیه سیاه و سفیدش را بر سر کشید و دنیای خاکی را وداع گفت.

راوی: دکتر محمد محمودی

عنوان خاطره: دلی از مهربانی و لبخند

خاطره از: خواهر شهید

خداوندا شهیدا در شهادت ها چه دیدند که ز ما پریدند و به سویت پر کشیدند.در یکی از روزهای سال ۱۳۴۹ برادرم حسین به دنیا آمد. او تحصیلات خود را در مروست ادامه داد. می خواهم از زندگی اش و اینکه چگونه به جبهه رفت بگویم. سیدحسین کسی بود که بسیار مهربان، دلسوز و فداکار بود که دلش می خواست در همه مراحل زندگی یار و یاور مظلومان باشد. دوست داشت به دیگران کمک کند. وقتی به مدرسه می رفت با همه بچه ها دوست بود در هر کاری پیش قدم می شد در کودکی همیشه نماز می خواند و روزه می گرفت. هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که قرآن و نماز می خواند و روزه می گرفت. وقتی به دبیرستان رفت روزها به مدرسه و شبها به پایگاه مسجد می رفت. گاهی وقت ها نیز شبها نگهبانی می داد. عضو بسیج محله بود و با بچه ها در یک تیم فوتبال بازی می کرد. با خواهران خود دلسوز بود و در تابستان که مدرسه ها تعطیل بود دنبال کار می رفت و به برادران خود کمک می کرد. تا می توانست مشکلات دیگران را حل می کرد. در مجالس قرآن هم شرکت می کرد که حتی یک مرتبه هم نیز رتبه ای کسب کرد. تا اینکه حسین در آذر ماه سا ۱۳۶۵ در اوج جنگ خواست به طور داوطلبانه به جبهه برود. ولی هیچ کس از رفتنش به جبهه راضی نبود. در یکی از روزهای پاییزی با دوستانش بدون اینکه حتی ما هم متوجه شویم به جبهه رفتند. بعد از چند وقت متوجه شدیم که خودش رضایت نامه ای نوشته و به جای پدرم امضا کرده بود. تا یک ماه از حسین هیچ خبری نداشتیم که پستچی نامه ای برایمان آورد. در آن نامه نوشته بود ببخشید که بدون اجازه رفتم، مرخصی هم نمی توانم بگیرم و بیایم. ما پی در پی برایش نامه می فرستادین حسین هم جواب نامه ها را می داد. همیشه در نامه هایش از خوبی های جبهه می گفت تا اینکه چند نامه دادیم ولی جوابی نیامد آخرین نامه اش در تاریخ ۱۵/۱۰/۶۵ به دستم رسید. بعد از مدتی دوستانش برگشتند به سراغ آنها که رفتیم می گفتند آخرین باری که او را دیدیم گفتیم که می خواهیم برویم مرخصی سیدحسین گفت شما بروید من بعداً خواهم آمد و شاید تا چند روز دیگر یاید در حالی که آنها می دانستند افسوس او دیگر شهید شده است.

راوی: سکینه حسینی

عنوان خاطره: اشک های پنهانی

خاطره از: دوست شهید

شهید حسینی در زمان تحصیل که در یک مدرسه با هم درس می خواندیم همچنین در تیم فوتبال مروست ایشان به عنوان کاپیتان تیم معرفی شده بودند و بچه ها به او احترام خاصی می گذاشتند. شب عملیات کربلای ۵ درست ۳ ساعت قبل از شروع عملیات زمانی که گردان مالک اشتر که همه بچه های مروست در آن حضور داشتند قبل از حرکت به سوی منطقه عملیاتی شهید حسینی کنار اسکله جایی که قایق های موتوری آماده بردن نیروها به سمت خط دشمن بودند ایستاده بود و ساعت حدوداً ۱۱ شب بود که شهید حسینی کاملاً از خود بی خود شده بود و بسیار گریه می کرد. تک تک بچه های مروست را در آغوش می گرفت و بسیار گریه می کرد و از بچه ها حلالیت می طلبید و به طوری که این حرکات هرگز از شهید حسینی دیده نشده بود که به طور علنی گریه کند آن هم به این صورت، بچه ها تعجب کرده بودند باور نمی کردند که این حسینی همان حسینی دیروز باشد. همان شب تعدادی از بچه ها گفتند در وجود آقای حسینی تغییر و تحولاتی ایجاد شده است و این خود نشان از آگاهی شهید نسبت به شهادت خودش در همان شب بود. حدود ۴ ساعت بعد که در منطقه عملیاتی با دشمن درگیر شده بودیم و گردان ما بلافاصله بعد از گردان غواص ها (خط شکن ها) وارد عملیات شدیم. پس از چند ساعت درگیری شدید با دشمن به طوری که فاصله ما با دشمن در حین درگیری فقط چند متر بود حول و هوش ساعت ۸/۳۰-۸ صبح هنگامی که برای ادامه عملیات در حال پیشروی بودیم من در بین انبوه جنازه های ایرانی و عراقی در کنار منطقه کانال ماهی (شلمچه) جنازه ای نظرم را جلب کرد که در کنار جنازه عراقی ها افتاده بود شک کردم که شاید شهید حسینی باشد. وقتی که بالای سر جنازه رسیدم و روی آن را برگرداندم حدسم کاملاً درست بود، چهره مظلوم و خون آلود شهید حسینی مرا شکه کرد و همانگاه یادم آمد و به طور ناخودآگاه ذهنم به روزهای نه چندان دور قبل برگشت که شهید حسینی در منطقه شوشتر که منطقه ای کوهستانی بود و رودخانه بزرگ از آنجا عبور می کرد، شهید حسینی هر روز از بچه ها کناره می گرفت و در کنار رودخانه به نماز می ایستاد و همچنین پی بردم که این همه خلوت شهید با خود و با خدای خود که هر روز و حتی هر شب تکرار می شد و نمازهای شب شهید حسینی که جوانی بیش نبود سر آن او را چنان الفتی با خدای خود داده بود که قطعاً آن شهید بزرگوار خبر از شهادت خود داشت و به قولی شهید حسینی از جمله کسانی بود که ره صد ساله خودسازی و عرفان را یک شبه پیمود که حتی خیلی از عارفان و بزرگان که سال ها در حوزه های علمیه و … به دنبال خودسازی بوده اند به گرد شهید حسینی و افرادی نظیر آن شهید بزرگوار نخواهند رسید. و حتی شهید حسینی در وصیت نامه خود اگر متوجه شوید دقیقاً مانند کسی است که آخرین وصیت های خود را می نماید آن جایی که نوشته است من به فلانی این مقدار (که بسیار ناچیز است) بدهکار می باشم.

راوی: نصرت الله قانع

عنوان خاطره: غزل جدایی

خاطره از: دوست شهید

سال ۶۵ بود با ۲۵ نفر از بچه های همشهری آموزشگاه اهواز برای آموزش بودیم. در طول این مدت روزهای خوب و بدی داشتیم. برای عم غمخوار بودیم. آخرهای آموزشی بود که قرار شد با هم عکس بگیریم. از شهید حسینی درخواست کردیم که بیاد و با هم عکس بگیریم اما او قبول نکرد دلیلش را هیچ موقع نگفت. او فقط دائم یه گوشه می نشیت و به دعا و عبادت می پرداخت و هیچ موقع حاضر به کارهایی که ما انجام می دادیم نبود. تا اینکه آموزشی تمام شد. هر یک از بچه ها جایی از منطقه افتادند. من و شهید حسینی با هم ابتدا خرمشهر و بعد از یک هفته به شلمچه منتقل شدیم. شب قرار بود عملیات کربلای ۵ شروع شود. دلهره داشتیم چون هیچ موقع عملیات نرفته بودیم ولی شهید حسینی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید انگار به او آگاه شده بود. ساعت ۳ بعد از نصف شب بود. از طرف آب با قایق وارد خاک عراق شدیم به سمت کانال ماهی رسیدیم. فرمانده گردان از ما خواست که پشت کانال مخفی شویم. در حال مخفی شدن بودیم که دیدیم دو عراقی به سوی ما آمدند انگار آنها از آمدن ما به آنجا مطلع شده بودند. شهید حسینی بلند شد که تیراندازی کند. آن دو عراقی او را از پشت زدند. تیر به پشت او اصابت کرد. جنازه او ۳ روز در خاک عراق بود بعد از آن روی جنازه او خاکریز درست کردند. وقتی آنها خبر دارند که روی جنازه او خاکریز درست کرده اند. همه به خاطر شجاعت او غبطه می خوردند. و می دانستیم بزرگترین آرزوی او شهادت است. ولی من به او حسادت می کردم. خوشحال بودم که همنشین ائمه اطهار شده و ناراحت بودم و پیش خود می گفتم خانواده او چه آرزوهایی برای او داشتند. و جسد او ۱۰ سال گمنان بود و بعد از ۱۰ سال با دوستان شروع کروکی کشیدن آنجا را کردیم. آنها به سراغ آن رفتند و جسد آن شهید بزرگوار را پیدا کردند.

راوی: رحیم دهقان پور

وصیت نامه

«ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون»

با سلام به پیشگاه حضرت مهدی(عج) و نایب بر حقش امام خمینی و با سلام به ارواح مطهر شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی و با سلام به ما امت حزب الله. شکر خدای را که قدری مهلتم داد تا از لاک خود بیرون آیم و دور و بر را بنگرم و اسلام حقیقی را بشناسم و سپاس و حمد خداوند را که به توفیق داد تا آخرین لحظات زندگی را در خدمت رزمندگان اسلام باشم. امت حزب الله سفارش من به شما این است که قدر زمانی خود را درک نمایید. امام و اسلام را تنها نگذارید. اتحاد و یگانگی را حفظ نموده و یک واحد شده و بر فرق دشمن بکوبید که دشمن نابود شدنی است و حق پابرجا خواهد ماند.

پدر و مادر عزیزم سلام گرم مرا که از راه دور بر می خیزد بپیذیرید و مرا ببخشید که بدون اجازه شما آمدم به جبهه و امیدوارم که مرا ببخشید. تمام برادرانم را یک به یک سلام می رسانم اصغر، سیدعلی آقا، حاجی آقا و حسن و از تمام آنها طلب بخشش می خواهم اگر کار بدی از بنده سر زده آنها به بزرگواری خود ببخشند و خواهرانم را یک به یک سکینه، زهره، بی بی صغری سلام و دعای فراوان می رسانم و از آنها نیز طلب بخشش می کنم و از تمام خویشان و اقوام می خواهم که اگر بدی از بنده دیده اند ببخشند. راستی سفارش من این است که موتور بنده را بفروشند و پول آن را به بدهی هایی که نام می برم بدهید و بقیه را هر طور که میل خودتان است خرج کنید. ۱- ایمانی هر چقدر که گفت. ۲- میرزا محمد موتورساز ۴۰۰ ریال. ۳- محمد محمودی ۲۰۰ ریال. ۴- محمد دانشور ۷۰۰ ریال. ۵- محمد داماد محمد حمید ۵۰۰ ریال و دیگر هرکس که طلب بنده دارد می خواهم که به پدرم بگویید و از او طلب خود را بگیرید. از تمام همکلاسانم و دوستانم می خواهم که بنده را ببخشند و از تمام معلمان و کسانی که با من تماس داشته طلب مغفرت می کنم. راستی اگر من طلب کسی دارم او را می بخشم و اگر به کسی بدی کرده ام باز هم مرا ببخشد.

والسلام ۲۸/۹/۱۳۶۵

دل نوشته

آن کبوتر زخمی که پر کشید.

آه ای رفیق آسمانی! چرا بعد از تو هیچ کس نتوانست احساسات خفته ام را بیدار کند. با تو بودن را، با رفتن در جاده ها امید احساس می کردم اما بعد از تو باز ماندم. بعد از تو خوشه خوشه محبت از من دریغ شد و آوار اندوه بود که بر سرم خراب شد و عاقبت با سرگردانی در حومه بایدها و نبایدها در کنار معبد خیس آرزوهایم گنجه خاطراتم را می گشایم و عشق با تو بودن و دالان های پیچ پیچ خاطرات مرا به خود می آورد. آه! چه روزهایی که پر بود از بوی نارنج و نوازش چشم. خنکای عشم به تو بود که رفتن را به سوی جاده های گیج تنهایی آغاز کردم. بی تو دیگر موج های دریا برایم مفهومی نداشت و اشتیاق جاده ها برایم غباری بیش نبود. بی تو مهتاب برایم غیب بود و تنها گردباد حوادث و تنهایی بود که مرا احاطه می کرد. رفیق آسمانی وقتی تو بودی هیاهوی باد حوادث هیچ وقت مرا از دنبال کردن ابر زندگی باز نمی داشت. با تو زندگیم در ناله های آب چشمه خاموش نمی شد، رفیق آسمانی تو بهترین بهار زندگی بودی که با رفتنت خزان زرد رنگی برایم آغاز شد. رفیق آسمانی تو ترانه شاد زندگی بودی که بعد از رفتنت برایم معنا شد. رفیق آسمانی تو داغ شقایق را دیده بودی که نگذاشتی کوچکترین داغی بر دل دوستانت بنشیند. رفیق آسمانی تو ترنم خیس احساسم را می شناختی که نمی گذاشتی پرنده کوچک قلبم در زنجیرهای ملال آور زندگی محبوس باشد. رفیق آسمانی تو مفهوم غروب را می دانستی که طلوع خوشی ها را برایم آرزو می کردی. ای کسی که نخل های آرزو برایم کاشتی ولی چه زود آبیاری اش را ناتمام گذاشتی و رفتی. وقتی تو بودی نبض ثانیه ها بود که انتظارم را می کشیدند ولی اکنون هجوم ثانیه هاست که بر سرم خراب می شود. رفیق آسمانی تو بودی که امین بهار را می دادی که با رفتنت هیچ زمستانی جرأت بهار شدن را نداشت. رفیق آسمانی هر چند رفتی ولی یاد تو هنوز در دهلیزهای قلبم آهنگ عشق به تو را می نوازد و من و دوستانت بر سر مزارت می آییم و آرام اشک می ریزیم. شاید لاله ای بروید که نشان از عشق ما به تو باشد.

فرم های شناسایی مفقودین، فرم پلاک شهید، نامه های ایشان به پدر و مادر و برادر خود و وصیت نامه این شهید بزرگوار:

[nggallery id=42]

6,410 بازدید
دیدگاه ها

Notice: پوسته بدون comments.php is deprecated since version 3.0 with no alternative available. لطفاً یک قالب comments.php در پوسته‌ی خود قرار دهید. in /home/gharigh/domains/najigharigh.ir/public_html/main/wp-includes/functions.php on line 3503

1 پاسخ به “شهید سیدحسین حسینی”

  1. ساحل می‌گه:

    واقعا ممنونم من عاشق این شهیدم واقعا تشکر

پاسخ دهید

سایر بخش ها